تبليغاتX
با من بساز
صدای پای تو که می روی ،

صدای پای مرگ که می آید ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 14:21 توسط درگیر |

گفتم از ورطه ی عشقت به صبوری به در آیم

                                               باز میبینم و دریا نه پدید است کرانش ...

پ.ن.1 : تنها نکته مثبتی که این وب برای من داشت یاد آوری مدام این نکته بود که من از صفر که نه ولی دست کم از زیر ده شروع کردم!


+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 2:28 توسط درگیر |

"خوشبخت کسانی که عقلشان پاره‌سنگ می‌برد، چون ملکوت آسمان مال آنهاست"
انجیل ماتئوس 5-3

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 18:1 توسط درگیر |

فکر کنم که اگر در یکی از کشورهای پیشرفته غیر از جهان سوم بدنیا میومدم و زندگی میکردم باز هم همین آدم فارغ البالی بیخیال ، با دغدغه ها و دردهای متفاوت بودم!

پ.ن.1 : خواب مرا ببسته ای ، نقش مرا بشسته ای ، وز همه ام گسسته ای ، بی تو به سر نمی شود ...

بعدا" نوشت : شاید بعضی افعالم فرق می کرد البته.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 6:2 توسط درگیر |

این روزها بزرگترین مشکل من ندونستن شده!

ماشین تصادفی ای (که تقریبا نابود شده بود) رو توی مغازه مکانیکی دیدم.از مکانیک سوال کردم که خداییش از کجای این ماشین میخوای شروع کنی به تعمیر؟!

در جواب فقط به من یه لبخند تحویل داد.

و من موندم و این سوال که از کجا باید به تعمیر این ندانستن و کوچک بودن شروع کنم؟!

دست کم ماشین چهار چوب خاص و معینی داشت ولی ...

پ.ن : بدین درگاه حافظ را چو می خوانند ، می رانند (آیا؟)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 3:14 توسط درگیر |

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 23:44 توسط درگیر |

من : ببین احسان جان تو نباید خودتو زیاد ناراحت کنی.خدا هیچوقت همه چیز رو با هم به یه نفر نداده.

احسان : ولی همه چیزو با هم از یه نفر گرفته!!!

من : خداییش پایه ای با هم خودکشی کنیم؟!

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 0:23 توسط درگیر |

دست در دست کسی یعنی

                                     پیوند دو جان

دست در دست کسی یعنی

                                     پیمان دو عشق!

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 0:57 توسط درگیر |

این روزها خسته کننده تر از همیشه و فرساینده تر است.

هرکس همیشه طالب قوانین نانوشته و نوشته نشدنی ای است.

شاید زندگی زیبا تر می بود اگر در آن هیچکس حق فداکردن خود را نداشت.فدای هر چیزی!

سر به ابتذال فرو آوردن است خودخواسته به استقبال مرگ رفتن از آنجا که هیچکس تنها متعلق به خود نیست و جانش نیز.

هر چند که با فدا کردن خود حیطه ی تعلق خویش را فراتر میبرند و افراد بیشتری را مشمول و تحت تاثیر خود قرار میدهند

و گاهی هم هوای سودا برشان میدارد!

سودای زیبایی که با آن خود را رهانیده و دیگران را از حق ادامه با خویش محروم میکنند.

تناقض عجیبی است.

شاید بتوان گفت که حکایت حکایت جمله ی معروف است که روی هفتاد درصد مطلبی صد درصد تسلط داشتن بهتر از روی صد درصد آن هفتاد درصد.

بدین گونه که به جای فدا کردن - که با آن در زندگی گروهی هرچند به تعداد زیاد ولی به کیفیت مختصر اثر - میتوان برای همان اندک دوستان اهل دل نظیر خود دلگرمی ای با کیفیت زیاد بود برای ادامه.

ببین اوضاع را بی خودت

یکی به شیشه پناه برده

دیگری زنی دیگر ستانده و هر هفت هشت نفر دور از هم

و آنچه از تو سهم من و ما شد تنها وصیت نامه ای است که آن را لای دفترهای کهنه پیدا کردم آن هم در آستانه ی 10 سالگی از دست دادنت!

من که ده سال پیش چیزی نمیفهمیدم ولی امروز شرمگین هستم

بی خبر از خانواده ات و کیلومترها دور از آنها

سودای تو به سرم افتاده

تو که فقط در حکم دوست پدرم بودی!

گسسته نویسی هایم گواه این آشفتگی است.

یادگار همیشه جاویدان عزیز (1) عزیز

نه می شناختمت

نه خاطره ای از تو دارم

تنها و تنها

غم این روزها را مدیون تو هستم

مدیون عکس که با پدرم در آلبوم خاک خورده ی مان دیدم

آشفتگی ای که این روزها وجودمرا فرا گرفته را دوست دارم و امیدوارم که گم نشود این احساس در هزار توی حس های آینده

و آرزوهایی دیگر....

پ.ن.1 : مخاطب خاص

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 2:0 توسط درگیر |

از مساوات خسته و از نابرابری گریزان !

طرح و معیاری نو شاید ...

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 2:2 توسط درگیر |